|
♥♥♥♥من فیلیسیتی هستم♥♥♥♥
♥ خودم و خومــــــــ♥
+ خوب گذشت..! با چند تا اتفاق کوچولو.. برنامه امتحانی ماهانه و دادن..! سخت در حال درس خواندن هستیم.. برنامه امتحان نهایی هم زده بودن تن برد.. الانم رو دیوار اتاقمان.. ما هم هر بار نگاش می کنیم خدایا خودت کمکمان کن
++ سی سی : بیــــا... رفته بودیم اصفهان.. واسه تو خریدم.. موندم چی بگم..! همراش ی نامه بود.. محتوای نامه: فیلی.. چرا بامن اینکارو می کنی.. من عاشقتم.. واسه چی اینکارو باهام می کنی.. من دوستت دارم.. مگه چیکار کردم ک اینجوری می کنی... فیلی منو ببخش.. فیلی سال جدیده.. باهام مث آشغال برخورد نکن.. فیلی لااقل ب اندازه ی همکلاسی باهام باش.. فیلی من نمی تونم بهت فک نکنم.. من و ببخش.. فیلی دوست دارم... سی سی ای خدا.. نمی دونم چرا همش هر سال تو مدرسه بلاخره یکی باید عاشقم بشه!! نمی دونم دیگه چیکار کنم! دارم از قصد باهاش اینجوری می کنم... تا وابستگیش بهم کم شه.. ولی همچنان عاشق مونده...
روز 4شنبه.. زنگ کامپیوتر.. اومد جلوم نشست نشسته بود قلقلکم داد..! +نکن! - دوس دارم بکنم! + من ک نمی خندم! - چرا اینقد سنگدل شدی؟ یکم نگام کن.. بم بگو چیکار کردم خو... +سی سی گیر نده! نم خوام بت نگا کنم! هی هی همچنان ساکت... بلاخره ب زور تو چشاش نگا کردم.. پر از اشک شده بود.. دلم پرپر شد..! ب رو خودم نمیاوردم! الکی بهونه میاورد و ب ی طرف دیگه نگا می کرد تا اشکاشو نبینم! +فیلیسیتی... من دوستت دارم.. مامیم گفت تو رو مث ی آشغال پرت کرد تو سطل آشغال.. چرا دوباره بهش فکر می کنی؟ فقط ی لبخند بش زدم و نگاش می کردم.. +چرا باهام اینکارو کردی.. - شخصیت من و تو زمین تا اسمون فرق داره.. نمی تونیم دوستیمونو ادامه بدیم.. +چرا باهام اینجوری کردی؟ می تونستی اینو بم بگی.. - بهت ی بار گفتم.. ازم فاصله گرفتی،اما باز برگشتی.. دیوونه تو بدجور بم وابستگی داری.. مجبورم کردی... +ب چی مجبورت کردم؟ - ک اینجوری باهات رفتار کنم... تا حدی هم موفق بودم... + من ب تو هیچ وابستگی ندارم! - از اشک چشمات کاملا معلومه! +من ک می دونم تو مهربونی.. چرا سنگدل خودت و نشون میدی؟ - همینه ک هست! حالام رابطه کم کم کم ب رابطه ی همکلاسی بودن برمیگرده.. تو هم برو با یکی دیگه صمیمی شو.. +من دوستت دارم.. - نمی خوام داشته باشی! من همینم ک هستم! +بچه نشو... برگرد.. - سی سی.. تو واسم ی همکلاسی هستی.. نه چیز دیگه.. پلیز حد خودتو حفظ کن.. پلیــــــــــــز...! + می تونسی مهربون ترم بشی... - می خوام ازم متنفر بشی...! دیرم شده..! خدافث..!! وقتی اومدم خونه... هیـــــــــ... بدجور فکرم درگیرشه... می کرد... ی جورایی اصلا نرمال نبود..! اون از دوره دبستان.. اون از راهنمایی.. اون از پارسال و سال قبلش.. ی امسال بود.. ک اینم از این!
+++ 5 شنبه هم خوب بود.. Mr.kh , Mr.A طبق مهمول،گیر دادنشون شروع شد.. کلا 5 شنبه خوشگذشت هر کی ازم ی چی می پرسید،ضایعش می کردم،بهدشم می خندیدم هی هی: فیلی من: هوم؟ هی هی : می دونی من عاشق چیت شدم؟ من: عاشق چیم؟ هی هی : عوشیق همین دیوونه بازیات
من: تروخدا تو نشی مث سی سی ! اعصاب ندارمــــــــا آره دیگه.. فی فی هم هی اس میده: فیلی تروخدا ی ساعت بم بده بیام باهام حسابان کار کنی..! شیمی هم می خوام! امسال کلا ب معلم خصوصی تبدیل شدم بچه ها ک میان،مستقیم می برمشون تو کتابخونمون.. همونجا درس میدم بهشون و تمرین و رفع اشکال.. مامی هم خدمات دهی می کنه
و این چنین گذشت این چند روز مدرسه ب.ن: کار خوبی کردم؟ ب.ن: هی هی و سی سی همکلاسیام هستن! گفتم ک گفته باشم:دی ۱۳٩۱/۱/۱۸ | ٥:۳٢ ب.ظ | felicity | نظرات ()
+ ایز ایت ایمپاسیبل...!! +حسابان+ مثلثات = عشق منــــــــــــ ـ ـ ـ ـ +جبر+ Mrs.A = نامفهوم + آسون! + Mrs.Sh + شوخی = جادوگر!! + سی سی = شرک باوفا +هی هی = باوفا + دوستام = چسب دوقولو..!!!!! + مدرسه = شیرین + Mr.Kh = دبیر حسابان = عقش منــــــــ ـ ـ = فیلیسیتی بیا پا تخته! +Mr.A = دبیر فیزیک = گیر سه پیچ ب من..! + الی = روانی! + belgheysam nisim yeki mese soleyman biad maro begire :D + خسته ام... + لالا... + 1 1 1 =6
۱۳٩۱/۱/۱٥ | ٢:٢۸ ب.ظ | felicity | نظرات ()
الان داشتیم وبلاگ هایمان را می چکیدیم ک متوجه یک نکته ی بسیار بسیار اساسی شدیم..! اینکه بین وبلاگ هایمان،هیچ نقطه،توجه بفرمایید،هیچ نقطه ی مشترکی وجود ندارد!! 2. نکته اینجاست،این موجود دقیقا چندتا چشم داره؟ :-؟( 3. در حال سرچیدن اسمایلی بودیم ک ناگهان با این اسمایلی ها مواجه بشدیم!!! خدا مرگمان بدهد! نگذاشتیم های mostahjan چیست؟؟؟؟ الکی فساد فراوون نمیشود که! همین اسمایلی ب خودی خود خیلی چیز های چیز را نشان میدهد:دی از ما جوانان جه انتظاری دارید ک ب راه های گناه آلود کشیده نشویم؟ بنگرید ببینید آن دوتا (اسمایلی بالا) چه لذتی از بوسه می برند نمیشود که 4.با تحقیق و بررسی های فراوانمان،متوجهیدیم (متوجه شدیم) که این چندیدن شخص اخیر ک برایمان کامنت بگذاشتند،همگی ب یک نام بودند،اما شخصیت های متفاوت 5.بهله بهله وقتی بنده یک عدد وبلاگ دارم ک نظر هم در آن غیر فعال می باشد،جنابعالی خیلی ... (بیـــــــــــــب چه کامنتیـــــــــ!!! اصلا ب شما چه ربطی داره ک در مورد زندگی خصوصی آدم پرسش و پاسخ راه میندازی؟ 6. نکته ی ششم!! بگذارید بفکرم..!! بازم بفکرم..!! ای بابا.. چیزی یادمان نمی آید 7. ما میرویم دیگر:دی شب بخیــــــــــر
۱۳٩۱/۱/۱٢ | ٦:٢٦ ب.ظ | felicity | نظرات ()
آقا دلمان برای وبلاگمان اندازه ی آن نقطه ی کوشولویی ک رو پای اون مورچه هه(murcheheh ( که داشت دونه می برد تو اوون سوراخ کوچولو تنگیده!:دی می خواستیم این پست فقط عکس باشد ک در هر سایت آپلود را زدیم،همه گفتند حجم عسک هایتان(عکس) بالا می باشد! ما معذوریم! ما هم بگفتیم بابا دمت جیز! خب.. چه خبر؟؟ منم خوبم.. ممنونم.. مسافرت هم.. هیـــــ.. بدک نبود.. عالی بود.. آثار باستانی دیدیم همش لهجه یزدی و کرمونی هم یاد گرفتیم.. با اکیپ عزیز،در خیابان ها راه برفتیم و با لهجه ی آن ها می حرفیدیم.. ها؟ چیه؟ یک عدد ایرانی باید تمامی لهجه ها و گویش های سرزمین ایران خود را بیاموزد ولی چه ایرانی هایی بودیماا.. ما ک هنو هستیم:دی شما را نمیدانیم باغ فین و دولت آباد و باغ شازده هم رفتیم.. چه باغایی بود... کاش ما را ب جای امیرکبیر انجا تبعید می کردن آقا دو شب اول ابیانه بودیم.. چه روزگاری داشتیما.. هر جا می رفتم،لیلی هی یواش ما را میزد..! میگفتیم چته؟؟ پاسخ میداد پسرا دارن بت نگا می کنن! اینجانب هم بلند می خندیدم و ی تیکه مینداختیم کف دستش آخه جوجه.. تو تازه اومدی تو خط..! اینا توهمات دوران نوجوانی هست ما ک دیگر بزرگ شدیم.. خانوم شدیم نمیدانیم امروز بازی فوتبالی چیزی بود؟ هی صدای بوق و جیغ و دست و هورا می آید!
درس مرس هم ک اصلا نخواندیم! هی گفتیم بخوانیم.. بخوانیم.. بخوانیم.. نخواندیم!!! تست های فیزیک و حسابان را بگو.. واااییی.. هندسه.. آخ قلبم..!!! این 2 روز ک برگشته ایم،هی لالا می کنیم..! نمیدانید چه بلایی سر من بیچاره آمد!!! شب اول ک ابیانه بودیم.. از بس گشتیم و از بس دست زدیم و نانای کردیم، دیگه جانی برایمان نماند.. ساعت 12 رفتیم در تخت خواب.. بهدش.. هی اینور کردیم.. هی آنور کردیم.. چشممان گرم شد و لالا بکردیم..! ساعت 1 از درد دست و بازو (کل بدن) بیداریدیم.. باز هی ماساژ دادیم.. همین ماساژ ها ،شد ساعت 3! شروع کردیم ب گریه و ناله! گریه میکردیم.. فقط ک درد نبود.. یهو فضای اتاق گرم شده بود! صدای خروپف خاله ی گرامی هم سکوت را خورد و خمیر می کرد!!! در بدبختی خودمان دست و پا می زدیم ک صدای گریه ی دیگری هم بگوش میرسید..! بنگریدیم..! دیدیم به!!! لیلی بدبخت هم از درد می گرید..!! نمیدانستیم کداممان را آرام کنیم ساعت 4:55 دقیقه خوابمان گرفت..! ساعت 5 خبر مرگمان تا چشممان بر هم رفت،با ویبره ی آن موبایل گور ب گور شده پریدیم!!! می خواستیم فردی ک زنگیده بود را گاز بگیریم!! شایدم چنگ!!!!!!!!!!شایدم یک آجر بکوبیم فرق سرش! نمیدانیم کی روی ویبره گذاشته بود!! خلاصه.. ساعت 6 خاله جان از خواب نازش بیدارید،با دیدن ما شبیه علامت تعجب شد..! اشک هایمان را دید.. یک عدد مسکن داد..! ما هم بلافاصله با خوردن مسکن تلپ شدیم و بخوابیدیم... شب بهدش هم با 2 عدد مسکن همان اول شب خوابیدیم باز شب بهدش.. تا صب بیدار بودیم.. ب همین ترتیب تا شب های بعد..!! یک شب خوش نداشتیم!! روز آخر هم ک در راه برگشت،اصلا یکجا توقف نکردند که!! ما هم پرس شدیم روی صندلی! باز هی می گویند : این ماشین برای مسافرت اس! ای مردشور این مسافرت وآن ماشین را ببرند ک ما یک شب خواب خوش نداشتیم!! بهدش هم ک آمدیم ب خانه ی خوشمل خودمان.. دلمان برای اتاق نازنینمان تنگولیده بود! شبها ک زجر می کشیدیم(!) ب یاد تخت نرم و گرممان می افتادیم..! بیشتر می گریستیم!!! این دو روزهم ک هرچی می خوابیم باز هم خوابمان می آید...
دیگر همین دیگر اینم از مسافرت ما ک بسیار بسیار خوشگذشت ما دیگر برویم ک کلی کار رو سرمان ریخته برای وبلاگ عقجولیمان.. بوس بوس
۱۳٩۱/۱/۱۱ | ٧:٥٥ ب.ظ | felicity | نظرات ()
۱۳٩۱/۱/٦ | ٩:۱۳ ب.ظ | felicity | نظرات ()
نمی دانیم چرا هر کاری می کردیم دیشب خوابمان نمی برد..! تا 4:30 یا 5 بیدار بودیم! هی تو نت گشتیم..! آخرش هم چشمانمان سنگینی کرد و لالا کردیم..! سفره ی هفت سین امسال هم ک با ما بود.. چیدیمش..! انشالله عکس میگیریم تا شب یا شایدم فردا! بهدش می گذاریم در وب! شایدم نگذاریم:دی فردا هم ک ب محض تحویل سال عازم مسافرت میشویم تا 10 فروردین.. امیدواریم مسافرت خوبی باشد مثل پارسال.. دوستان هم از امرو اس دادن را شروع کرده اند و..:دی جای آن هایی ک نیستنن خالی است و این خالی بودن در اووقات تنهایی بخصوص به طرز فجیعی حس می شد..! اگر باز آمدیم پست بگذاریم که هیچ،اگر نیامدیم از همین الان می گوییم سال خوبی برایتان آرزو مندیم.. سرشار از موفقیت و رسیدن ب آرزوهای رنگولی و هرچه و هر کسی که دلتان می خواهد..! پ.ن: ای تو که از کوچه ی مشتاق دلم می گذری کوچه بن بست است عزیزم،باید دور بزنی! :دی :پی ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ | ٥:٢٤ ب.ظ | felicity | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |